محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

194

تاريخ الطبرى ( فارسي )

فرشته به دو گفت : « بر مردم اين ديار از تشنگى بيم مدار كه اين چشمه براى نوشيدن مهمانان خداست » و نيز گفت : « زود باشد كه پدر اين طفل بيايد و براى خدا خانه اى بسازند . » و محل خانه را نشان داد . گويد : و كسانى از جرهم كه عازم شام بودند از آنجا گذشتند و پرندگان را بر كوه بديدند و گفتند : « پرنده نشانهء آبست ، آيا در اين دره آبى سراغ داريد ؟ » گفتند : « نه » . پس بر بلندى رفتند و زن را بديدند و پيش وى رفتند و از او خواستند پيش وى بمانند و او نيز اجازه داد . گويد : و هاجر بمرد و اسماعيل از آن مردم زنى گرفت و ابراهيم بيامد و از منزل اسماعيل پرسيد و چون بيافت او را نديد و زنى ديد خشن و سخت دل و گفت : « وقتى شوهرت آمد بگو پيرى با فلان و به همان صفت اينجا آمد و به تو پيغام داد كه آستانهء درت را نپسنديدم آن را عوض كن . » و برفت . و چون اسماعيل بيامد و زن به دو خبر داد ، اسماعيل گفت : « اين پدرم بود و تو آستان در منى . » پس او را طلاق داد و زن ديگر از همان كسان گرفت . و ابراهيم بار ديگر بيامد و به منزل اسماعيل رسيد و او را نديد و زن او را بديد كه گشاده روى و خوش برخورد بود و گفت : « شوهرت كجا رفته است ؟ » گفت : « به شكار رفته است . » گفت : « غذاى شما چيست ؟ » گفت : « گوشت و آب . » گفت : « خدايا گوشت و آبشان را بركت ده . » و اين را سه بار تكرار كرد سپس گفت : « وقتى شوهرت آمد به او بگو : پيرى با فلان و به همان صفت بيامد و گفت آستان درت را پسنديدم آن را نگهدار . » و چون اسماعيل بيامد زن به دو گفت . و بار سوم ابراهيم بيامد و پايه هاى خانه را بالا بردند . گويند : ابراهيم از ساره اجازه خواست كه به ديدار هاجر رود و ساره